Monday، March 23، 2009

Saturday، March 21، 2009

بهار! منتظرت هستم
بهار! منتظرت هستم
بیا به دعوت آغوشم
بخوان ز چشمه خوشبختی
هزار زمزمه در گوشم
بریز باده خواهش را
به کام سوخته از هجرم
بسای دست نوازش را
به جعد ریخته بر دوشم
*
تو ذات زنده پویایی
گمان مدار که معنایی
مرا ببوس و تماشا کن
که می گدازم و می جوشم
*
بر آرم از تن و بسپارم
به آب، جامه رنگین را
سبک خیال ز عریانی
به اعتدال روان کوشم
*
به یمن نم نم بارانت
غبار قهر ز دل شویم
در آفتاب درخشانت
حریر مهر به تن پوشم
*
بهار! خسته زبیدادم
بیا که صبر زکف دادم
چه فتنه ها که در این سامان
سیاه کرده دل و هوشم
*
بیا و اسب کهر زین کن
مرا ببر به دگر سامان
که از گروه ستم کیشان
کناره گیرم و رخ پوشم
*
ولی سخن به غلط گفتم
برون زخانه نخواهم شد
هنوز شعله رقصانم
گمان مدار که خاموشم
*
اگر نه چشم، زبانی هست
دل همیشه جوانی هست
چو رای ساختنش دارم
وطن مباد فراموشم!

سیمن بهبهانی

Wednesday، March 18، 2009

حس می کنم به چیزی غیر از پایان سال نزدیکم
سال ها را که مرور می کنم
دلهره ی بدی توی جانم می پیچد
همیشه همین طور بوده
شک بین دو گزینه
و انتخاب من
که انگار بین این دو
هرگز قرار نیست درست باشد...

Monday، March 16، 2009

دیدن سینما پارادیزو
دم دمای بهار
با این موقعیت
سکانس های پر وسوسه رفتن و رفتن
اون همه عشق
...
من دیوانه ام
شما چطور؟!
دیشب خوابم نبرد
یا شاید هم برد دقیقا یادم نیست!
نمی توانستم تشخیص بدهم این حال، مال خواب بد است یا...
نه شام بد که نبود
حس می کردم دارم تیرباران می شوم
نمی ترسیدم!
چهره تک تیراندازم محو بود
و مطمئنم که دوستش داشتم
فکرمی کنم شلیک اول به مغزم خورد
شلیک یا شلیک ها؟!
و حس کردم که سرب گلوله ها شره می کند به سمت قلبم
و هی سنگین و سنگین تر می شود...
...
غمگین نیستم
تک تیراندازش را دوست داشتم
مطمئنم!

Sunday، March 15، 2009

خوشم می آید گاهی آنقدر محو داستان می شوم
که گم می کنم دیالوگ بین زن و مرد داستان را
نمی فهمم کدام جمله مال مرد یا زن قصه بوده.
اینطوری آدم یادش می رود این مرزبندی های ابدی
حس زنانه و دنیای مردانه و احساسات مریخی و ونوسی ,...
یا هرچه تحلیل و پیش داوری که توی مخم چپانده شده
فقط یکسری جملات عاشقانه و گفتگویی که دست و پا می زند
برای ایجاد رابطه
خوشم می آید خنگ می شوم
و کلمات را تنها از زبان آدم های داستان
می خوانم.