Saturday، November 07، 2009

گاهي دستم را مي گذارم روي پيشاني يا نبضم را مي گيرم
كه مطمئن شوم اين داغي از تب نيست
گاهي سر مي زنم دكتر و نوار قلب مي نويسد برايم
كه مطمئن شوم اين كوبش ديوانه وحشي قرار نيست قلبم را از سينه بيرون بياندازد
گاهي فكر مي كنم عشق در من مزمن شده است
عين يك بيماري
و گاهي اشتباهي براي خودم دارو تجويز مي كنم
!
شراب تلخ مي خواهم كه مرد افكن بود زورش
...
به سيگار بسنده كرده ايم!!

Thursday، November 05، 2009

من چنينم
احمقم شايد!
كه مي داند كه من بايد سنگ هاي زندانم را به دوش كشم
به سان فرزند مريم كه صليبش را
...
الف. بامداد
وقتي آغوشم تشنه مردانگي تو بود،
زنانگي خود را از غريبه گدايي كردم. وقتي تو مرد شدي
و آغوشت آنقدر امن شد كه زنانگي ام را و روح عاصي درونم را رام كني
من مردم. خيلي زود.
حالا درد مي كشيم درد مي كشيم درد

Monday، October 12، 2009


اينكه آدم از سر شب يك آهنگ را مدام و بي وقفه گوش كند
شك نكنيد كه دروازه هاي ديوانگي را با موفقيت پشت سر گذاشته
دارد با طمانينه وارد جنون مي شود
!

Sunday، October 11، 2009

دلتنگ باشي، تمام شب خواب هاي آشفته ببيني
صبح را با خبر اعدام بهنود شروع كني
و لا به لاي نوشته ها دنبال كلمه اي، جمله اي مهرباني و حضور
بگردي و پيدا نكني
...
روز آدم كه سهل است تمام هفته آدم اين طور ساخته مي شود!!!

Thursday، October 08، 2009

آدم صبح ها هر روز كه دوتا قرص بالا بياندازد
دلخوش مي شود به اينكه مردن نه چندان دور است
نه چندان سخت
...