Friday، November 23، 2007

دلگادینا یعنی شور زندگی
چیزی که عشق توان هدیت کردنش به انسان را دارد
دلگادینا همان رنگ زندگی است
.که روح می بخشد
دلگادینا یعنی زندگی کردن
.حتی در دقایق نود، وقتی که عاشقانه زیست کنی
!و نمی دانم کدام این ها بد است ؟! عشق؟ روح و و شور زندگی؟
دلگادینا معنای ساده ی جان یافتن آدمی است
از جرقه ی کوچک عشق که سرمای بودن را به شعله ی
.زیستن مبدل می کند

Wednesday، November 21، 2007

آرکادیوی نازنین
تو امروز پیوند خوردی
عین گیاه تازه و جوانی که نیمی اش قلمه بخورد
به درخت جوان و نیرومند دیگری
***
من آنقدر خوشحال شدم که هیچ واژه ندارم
برایت شرح و بسط دهم احساسم را
اما هرلحظه که گذشت با همه ی قلب و روح و جسم و جانم برایتان خواستم
.بهترین ، زیباترین و نیکوترین شکوفه ها را جوانه دهید
خوشحال به خوشحالی همیشه ی تو: خوزه

Thursday، November 15، 2007

...
!!!با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

Tuesday، November 13، 2007

من طعم تلخ حقیقت
و کلامی که شرحه شرحه کند
روح را؛
خوش تر می دارم
تا یک فریب کوچک ساده
!مثل دوستت دارم

Friday، November 09، 2007

همه‌ی فضا پر از صدای مرگ بر ...مرگ بر ... بود
...کودکان 7تا 11سال باید همه تکرار می‌کردند: مرگ بر... مرگ بر
.چون پشت بلند گو این سرمشق بهشان داده می‌شد
...
با خودم فکر کردم افکار آدم در این مملکت چطور بار می‌آید و با چه پر می‌شود؟
من یک روز یک نوار خالی به مدت زمان یک زندگی بودم
...که انگار یکی مرا سر صف، در خانه، در دانشگاه، پای تلوزیون در مساجد و
.پر کرده‌‌باشد. حالا ظرفیتم تکمیل شده
را بزنم؛پاک شوم recordمی‌خواهم دوباره دکمه‌ی
.و از نو پر

Thursday، November 08، 2007

دارم سعی می‌کنم پوشه گذشته را
قسمتی از مغزم جاسازی کنم
که قابل بازیابی نباشد
...
اتفاق خاص؟ نه فقط فکر می‌کنم حجمشان انقدر سنگین شده
.که برنامه‌های حال درست کار نمی‌کنند و می‌ترسم آینده را هم نتوانم نصب کنم

Friday، November 02، 2007

* سفر ايستگاه

-----------------------

قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

! تكيه داده‌ام

***

.برای تو که پریدی سبکبال این رفتن از این آلودگی انگار موهبتی است

.برای ما که تشنه ی واژه های پر آینه ایم، داغی است که روزگار به سینه ی داشته هامان زد

.چه حیف، چه حیف که نیستی در این خاکستری زمان؛ باران بسرایی برایمان