Thursday، August 30، 2007

سپاس او را که به من شعوری بخشید تا در یابم در پس هر محرومیتی حکمتی نهفته است
و بی شمار شکر او که آموخت به من، شکر بر آنچه محروم شدم افضل بر نعمتی است که
بدست آوردم. سپاس که پرده‌های میل و شهوت وکوری و دنیا خواهی را از پیش چشمانم کنار
زد و چشمانی به من بخشید که حکمتش را ببینم و بدانم که در خواب غفلت بودم و میل من
.در مسیر خواسته‌ی او نبوده است
شکری که تنها خود می‌تواند حمد خود گوید نه چون منی؛ که هر خواستن بایسته‌ی رسیدن
نیست و اگر او مرا راه ننماید هر آینه از زیانکاران خواهم بود و هنگامه‌ی اسارت نفس، آن
.خواهم که حکمت او و مسیر مورد رضایتش در آن نباشد
خجسته زمانی که وانهم اختیار را و آنگونه انتخاب کنم که تو برایم انتخاب کرده باشی نه آنگونه
.که نفسم فرمان دهد و میل من باشد
الهی! مرا آنی و کمتر از آنی به حال خود وامگذار و دلم را از هر علقه‌ای جز خود رها گردان همچون
پیش از زمانی که اسیر نفسم شوم. دل شکسته‌ی مرا تو مرهمی و این هدیتی است از جانب تو
... که مرا شهدی است اگر دلی شکسته به پیشگاهت آورم

Sunday، August 26، 2007

تلاش تو در به بار نشاندن کلمات، در زایش واژه
از وصلت خاطره‌های تو و من؛
.قابل ستایش است
اما این همه‌ی سهم من نیست
من بیشتر از این صفحات با تو زندگی به اشتراک گذاشته‌ام
حالا که موقع رفتنم شده؛ می‌خواهم تمام نطفه‌های کلام را
!پیش از عقیم شدن، به دنیا بیاوری برایم

Tuesday، August 14، 2007

به شناسنامه که نگاه کنی درست دوسال بزگتری
...روزهایم را که مرور می‌کنم بیش از بیست سال رنج زندگی کرده‌ام

Sunday، August 12، 2007

مدتی بود از کوچه‌ها و دیوارهای محله‌مان شرمگین بودم
از میان‌شان که عبور می‌کردم، انگار نگاه پرسشگرشان را
.پشت سرم حس می‌کردم
دیده بودند ما را لحظه‌هایی که در اوج بودیم و کاخ خاطره می‌ساختیم
وقتی رها شدم در میان تاریکی همان کوچه‌ها؛
فکر کردم دیگر چطور تنها از میان‌شان عبور کنم
وقتی اینقدر به بوی من و تو با هم آغشته‌شان کردیم؟
حالا اما فهمیدم دیوارها و کوچه‌های این محله عادت کردند به عبور
به دو پرنده‌ای که آخر فصل یکی‌شان تنها همین راه را طی می‌کند
انگار از همان اول که ما آنجا قدم می‌زدیم برایم غمگین بودند
که یک شب من قدم خواهم زد و تنها بوی تو که لابه لای همه‌ی این کوچه‌ها
...پیچیده است

Saturday، August 11، 2007

!همه چیز به همین سادگی است؟
عمیق تنهایی من
نهایت بی تفاوتی تو
!همه چیز به همین سادگی است؟
پشت کردن تو به من
و رها شدن من در دستان مبهم سرنوشت
!همه‌چیز به همین سادگی است؟
استواری تو به راهی که می‌روی
و ماندن من در عمیق سیاهچاله‌های خاطرات
!همه‌چیز به همین سادگی است؟
خراب شدن عروسک پارچه‌ای و ریختن پولک‌ سبز چشمانش
در دستان تو
و فروپاشیدن غرور و هستی من؛ در یک هماغوشی
!همه چیز به همین سادگی است؟
...من مانده‌ام و دردهای نیمه شب

Monday، August 06، 2007

یک جورهایی انگار خودم را به خواب بزنم
یک جورهایی انگار چشم‌هایم را ببندم و از دنیا فاصله بگیرم
...انگار فقط تصور کنم خودم هستم و خودت و دیگر هیچ
دنیای منحصر به فردی می‌شود و قتی پلک‌هایمان از گرمای عشق
سنگین می‌شوند و واقعیت محو و کمرنگ
...
باور می‌کنی هنوز تمام تنم از سقوط در واقعیت موجود کوفته و کبود مانده؟
.آینده دیگر حتی سیاه هم نیست؛ بی رنگ بی‌رنگ شده
.ضربه‌ی مهلکی است روبه رو شدن رویاهای صورتی در خواب با واقعیت موجود