آرزوم اين بود كه همين جا
با همين هواي خاكستري و مردم دلمرده
با همين شلوغي ها و ندانستن هاي ساده زندگي شهري
تو همين جايي كه بهش مي گن كلان شهر مذهبي
يه روز از خواب بيدار شم و به قصد گذرون اوقات فراغت برم توش يه گشتي بزنم
اول يك گالري بزرگ نقاشي هاي آبرنگ يا مداد رنگي
بعد يك نمايشگاه عكس كه يك سالن بزرگش مال كاراي آذر باشه
همين طور يك كنسرت خوب و دلچسب كه بابا هم بياد و آخر برنامه متاثر و
فين فين كنان و سرخوش بيايم بيرون.
يه كافي شاپ كه بشه توش سيگار كشيد و كسي بهت بد نگاه نكنه
و خب برنامه آخر شب هم يه تئاتر از بيضايي توي سالن بزرگ و راحت
خب مي دونين اين روزا فك كردن به اين چيزا مضحك به نظر مي رسه
ولي خب من اولش همه جا رو سبز مي ديدم
و شايد توي يه مسير نه خيلي دور نه خيلي نزديك همه آرزوهام ديده مي شدن
اما امروز مي بايست مشكي مي پوشيدم و سكوت مي داشتم
آرزوم اينه يه روز اگه نه من كه فرزندامون
بتونن يه روز به اين قشنگي داشته باشن
...