Tuesday، June 30، 2009

ندا كه ندا بود در هزاران صدا
هزاران صدا ناگهان شد ندا
نداي تظلم ز جور خسان
نداي گرفتن حق از ناكسان
****
ندا چون به دست ستم شد شهيد
ز خون ندا نهضتي شد پديد
سرانجام خون تو رسوا كند
دروغ ستم پيشه گان كثيف و پليد

Wednesday، June 17، 2009

آرزوم اين بود كه همين جا

با همين هواي خاكستري و مردم دلمرده

با همين شلوغي ها و ندانستن هاي ساده زندگي شهري

تو همين جايي كه بهش مي گن كلان شهر مذهبي

يه روز از خواب بيدار شم و به قصد گذرون اوقات فراغت برم توش يه گشتي بزنم

اول يك گالري بزرگ نقاشي هاي آبرنگ يا مداد رنگي

بعد يك نمايشگاه عكس كه يك سالن بزرگش مال كاراي آذر باشه

همين طور يك كنسرت خوب و دلچسب كه بابا هم بياد و آخر برنامه متاثر و

فين فين كنان و سرخوش بيايم بيرون.

يه كافي شاپ كه بشه توش سيگار كشيد و كسي بهت بد نگاه نكنه

و خب برنامه آخر شب هم يه تئاتر از بيضايي توي سالن بزرگ و راحت

خب مي دونين اين روزا فك كردن به اين چيزا مضحك به نظر مي رسه

ولي خب من اولش همه جا رو سبز مي ديدم

و شايد توي يه مسير نه خيلي دور نه خيلي نزديك همه آرزوهام ديده مي شدن

اما امروز مي بايست مشكي مي پوشيدم و سكوت مي داشتم

آرزوم اينه يه روز اگه نه من كه فرزندامون

بتونن يه روز به اين قشنگي داشته باشن
...

Sunday، June 07، 2009

براي من غريب است كه آدم ها در تقسيم تنهايي هايشان
بي دريغ و سخاوت مندند و شادي ها و لحظه هاي كم يابشان
را به انتخاب خودشان به اشتراك مي گذارند
بايد ياد بگيرم اشتياق و آرزوهايم را براي لحظه هاي خوش ديگران
براي لمس خوش بختي شان به خودشان واگذار كنم
وقتي دل آدم غمناك مي شود تازه مي فهمد چقدر نابلد و تازه كار است
و پشت اين چشم هاي سرخوش
چه دل كوچك خنده دار احمقي است و خودش خبر ندارد!!!