Tuesday، May 12، 2009

حس می کنم توی سرم شده عین خانه خانم هابیشام یا هاویشام!!
چیزی در همین مایه ها، بین یک عالمه فکرهای خاک گرفته بین یک عالمه آرزوهای بزرگ
اهداف دور و دراز و یک ساعت متوقف شده توی ذهنم
یک استلا در غایت زیبایی و کمال آرزوهایم جولان می دهد.
این وسط من خانم هابیشام هستم با آن خانه متروک و آرزوهای برآورده نشده
و یک آتش پاره ای مثل استلا هی توی سرم جولان می دهد
خب حقیقت این که بنده در گول زدن خودم جزو اساتید مجرب هستم!
و نتیجه اینکه روزها و ساعت ها درگذرند تا من تبدیل به یک خانم هابیشام واقعی بشوم!

Thursday، May 07، 2009

یکی از عجیب ترین
محال ترین و غیرباور ترین امور هستی
برای من این است که کسی دوستم بدارد!
نه اینکه کسی نباشد یا به کسانی که لفظا یا عملا این
امر را به من اثبات کردند یا بیان کردند شکی داشته باشم یا خدایی ناکرده
قصد توهینی یا جسارتی باشد
نه هیچ کدام این ها، چیزی که منظورم است در مایه های حیرت است
مثل حیرتی که فلاسفه از وجود و ماهیت و بودن و نبودن داشته باشند!
جدا برایم عجیب است!