Thursday، April 09، 2009

نمی فهمم این آرزوی مرگ
این شهوت عجیب مردن یا نبودن و محو شدن
چطور و برای چی مدام کله می کشد توی این روزهایم
همه چیز به نظر سرجای خودش می آید
و قیافه ی خوش بختی در مطلوب ترین حالت توی ویترین
دارد به دیگران لبخند می زند
نه کمی و نه کسری...
از زور خوشی؟ نه جور در نمی آید آدم این طوری با مردن حال کند
من حس می کنم با وجود همین اوضاع ظاهرا به سامان
و کمبود هیچ چیز
یک جای کار دارد می لنگد و قسمت ناخوشایند قیضه این است
که نمی دانم کجا، یا خودم را به ندانستن زدم، هوم؟
عین زن های ویار دار که یک هو هوس ترشی کنند
یا بچه ای که تو کف یک اسباب بازی باشد.
...
دارم مدام با فکرش ور می روم!