Wednesday، February 18، 2009

باز کن پنجره ای
تا هوایی بخورم
من دچار خفقانم
خفقان
می فهمی؟
دست من بسته
دهانم بسته
در قفس مرده قناری دلم
گل وحشی زمن آزادتر است
بی زبانم ، کر و کور
بی زبانم
بی زبان می فهمی؟!
باز کن باز
دری را که خرد
پشت آن پنهان است
تا به تاریکی هستی بریزد نوری
پیش آزادی و عشق
من همه جان و جهان را
به گرو بگذارم
من برای وطن خود
نگرانم
نگران
می فهمی؟!
« ر.دبیری»

Thursday، February 05، 2009

مانده ام با این کلمه های آماس کرده چه کنم؟
نه شکل شعر می شوند و نه کلام
نه هیچ نوشته ای که ابتدا و انتهایش چیزی حالی ات کنند
نه موسیقی می شوند نه نقاشی
نه هیچ هجا یا فریادی و کاش آوازی
مانده ام چه کنم؟!
می ترسم!
شاید از دنیا رفتم
با این واژها که هیچ زبانی را بر نمی تابند
چه کنم؟!