تا هوایی بخورم
من دچار خفقانم
خفقان
می فهمی؟
دست من بسته
دهانم بسته
در قفس مرده قناری دلم
گل وحشی زمن آزادتر است
بی زبانم ، کر و کور
بی زبانم
بی زبان می فهمی؟!
باز کن باز
دری را که خرد
پشت آن پنهان است
تا به تاریکی هستی بریزد نوری
پیش آزادی و عشق
من همه جان و جهان را
به گرو بگذارم
من برای وطن خود
نگرانم
نگران
می فهمی؟!
« ر.دبیری»

