Sunday، January 25، 2009

پدر، مادر شما متهم اید!

بیست و چهار سال پیش در چنین روزی...

Monday، January 19، 2009

همه خندیدند
من اما پشت پلک هایم
پر از اشک بود!

Sunday، January 11، 2009

روزها دارند روی یک خط ممتد از کنارم عبور می کنند
می دانم نزدیک روز حادثه ام، هرچند ناخوشایند
دست هایم خالی است.
اشکال از روزهای همیشه نیست که در آمد و شدند
من بی اتفاق شدم .
زیاد هم برایم عجیب نیست
من مجبور شدم توی قالبی بگنجم که اندازه ام نیست
و شعله بخاری را کم کم کنم.
حالا پیش من، شکایت سرما نیاورید!