پدر، مادر شما متهم اید!بیست و چهار سال پیش در چنین روزی...
همه خندیدند
من اما پشت پلک هایم
پر از اشک بود!
روزها دارند روی یک خط ممتد از کنارم عبور می کنند
می دانم نزدیک روز حادثه ام، هرچند ناخوشایند
دست هایم خالی است.
اشکال از روزهای همیشه نیست که در آمد و شدند
من بی اتفاق شدم .
زیاد هم برایم عجیب نیست
من مجبور شدم توی قالبی بگنجم که اندازه ام نیست
و شعله بخاری را کم کم کنم.
حالا پیش من، شکایت سرما نیاورید!