آرزوم اين بود كه همين جا
با همين هواي خاكستري و مردم دلمرده
با همين شلوغي ها و ندانستن هاي ساده زندگي شهري
تو همين جايي كه بهش مي گن كلان شهر مذهبي
يه روز از خواب بيدار شم و به قصد گذرون اوقات فراغت برم توش يه گشتي بزنم
اول يك گالري بزرگ نقاشي هاي آبرنگ يا مداد رنگي
بعد يك نمايشگاه عكس كه يك سالن بزرگش مال كاراي آذر باشه
همين طور يك كنسرت خوب و دلچسب كه بابا هم بياد و آخر برنامه متاثر و
فين فين كنان و سرخوش بيايم بيرون.
يه كافي شاپ كه بشه توش سيگار كشيد و كسي بهت بد نگاه نكنه
و خب برنامه آخر شب هم يه تئاتر از بيضايي توي سالن بزرگ و راحت
خب مي دونين اين روزا فك كردن به اين چيزا مضحك به نظر مي رسه
ولي خب من اولش همه جا رو سبز مي ديدم
و شايد توي يه مسير نه خيلي دور نه خيلي نزديك همه آرزوهام ديده مي شدن
اما امروز مي بايست مشكي مي پوشيدم و سكوت مي داشتم
آرزوم اينه يه روز اگه نه من كه فرزندامون
بتونن يه روز به اين قشنگي داشته باشن
...
...


5 نظرات:
نگفتي كجا ناهار مي خوردي كجا شام مي خوردي اينطوري كه از گشنگي غش ميكني تازه تو كافي شاپم خانوم مي خواد فقط سيگار بكشه حداقل از كيكهاي دسپخت من سفارش بده
بسوزه پدر جو گيري كه آدم از شكمش فراموش مي كنه.
اين آزوهايي كه ذكر شد كه معلوم نيست كي برآورده بشه ولي خب در مورد كيك هاي تو اميدوارترم
:)
روزي با هم قدم مي زنيمدر اين شهر.
نمايشگاه نقاشي و عكس كافه قهوه نه چندان تلخ و سيگار تئاتر و موسيقي
روزي نه چندان دور نه چندان نزديك
(آذر)
سلام. مطلبات خیلی با افکار من نزدیکه!
ای کاش تو این به حساب کلان شهر مذهبی که میگی شادی و خوشی معنا شده بود!امیدوارم روزی برسه که بشه همه این کارارو کرد!:)
خوب فكر ميكنم الان اوضاع يه خورده بهترشده.پاهامون روي زمينه.آخه چهار هفته پيش روي هوا بوديم.لامصب مشهد نبود،شده بود يكي از شهرهاي سوييس يا هلند يا همچين جاهايي.يادته كه؟
سه هفته پيش شده بوديم عين شيلي بعداز كودتا.كلاً منتظربوديم كي ميان ميگيرنمون.
دوهفته پيش دپرس شده بوديم.
از هفته پيش كلاً بيخيال شديم.
روزنامه نداريم،آينده نداريم،دانشگاه نداريم،كتاب نداريم...خوب نداريم ديگه.حرفي هست؟
ارسال يک نظر