Thursday، April 09، 2009

نمی فهمم این آرزوی مرگ
این شهوت عجیب مردن یا نبودن و محو شدن
چطور و برای چی مدام کله می کشد توی این روزهایم
همه چیز به نظر سرجای خودش می آید
و قیافه ی خوش بختی در مطلوب ترین حالت توی ویترین
دارد به دیگران لبخند می زند
نه کمی و نه کسری...
از زور خوشی؟ نه جور در نمی آید آدم این طوری با مردن حال کند
من حس می کنم با وجود همین اوضاع ظاهرا به سامان
و کمبود هیچ چیز
یک جای کار دارد می لنگد و قسمت ناخوشایند قیضه این است
که نمی دانم کجا، یا خودم را به ندانستن زدم، هوم؟
عین زن های ویار دار که یک هو هوس ترشی کنند
یا بچه ای که تو کف یک اسباب بازی باشد.
...
دارم مدام با فکرش ور می روم!



1 نظرات:

هانیه گفت...

کمی پیش تر ازین همین طور بودم. به مرگ که فکر می کردم همین می شدم که می گویی...نه اینکه اتفاق بد و تلخ و غیر قابل تحملی مرا وسوسه به هوس نبودن می کرد...اما نمی دانم چرا این روزها دلم می خواهد باشم...باشم و بازی کنم...این بازی را که واقعا هر چه بیشتر بهش نزدیک می شوم بو می کشم که ته ته تهش هیچ چیز نیست که بشود توی مشتت بگیری و به تنها درختی که دوستش بودی نشانش بدهی و بگویی اینست اینست ما حصل این سالها که من از تو کوچ کردم.....می دانم که ته تهش باید با دست خالی بروی روبه روی درختت ....
اما بهاره دلم می خواهد باشم و بازی کنم...
می دانم میدانم وسط بازی دلم می خواهد جا بزنم...خوشبختی خوب است
اما سیرابت نمی کند....هیچ وقت تشنگی با خوشبختی فراموشت نمی شود...