Monday، March 23، 2009

4 نظرات:

Azar گفت...

مرسي بهاره
چقدر دوست داشتم من اين حرفها رو بزنم
امنيت، ناامني، ازدواج ، خوشبختي، شناخت اين مرزها خيلي مشكله.

ammar گفت...

این علاقه ما به بیماری غاشق شدن تمومی نداره هیچ، درمون نداره لاکردار،
خوشیش فقط به همونه که امید به پایون نداره عمراً

الهام گفت...

اوه سلام عزیزم
بالاخره کامنت دونیت باز شد ...
از این به بعد دیگه بیشتر بت سر می زنم..
خیلی خیلی دوست ادرم

hanie گفت...

من این روزها می خوام ازدواج کنم.این روزها که با او از راه دور حرف می زنم حس می کنم حالا که هر دو مطمئنیم به ازدواج خیلی چیزها در فضای رابطه مون عوض شده...من دارم به خاطر این موضوع در سکوت لعنتی خودم آب می شم....با این حال حاضر نیستم احساس امنیت نکنم از تصاحب احمقانه ی او...دوست دارم تصاحب بشم....
این ازدواج لعنتی مثل بلدزر می مونه
خیلی چیزا رو خراب خواهد کرد...من پیشگویی می کنم.....