Monday، March 16، 2009

دیشب خوابم نبرد
یا شاید هم برد دقیقا یادم نیست!
نمی توانستم تشخیص بدهم این حال، مال خواب بد است یا...
نه شام بد که نبود
حس می کردم دارم تیرباران می شوم
نمی ترسیدم!
چهره تک تیراندازم محو بود
و مطمئنم که دوستش داشتم
فکرمی کنم شلیک اول به مغزم خورد
شلیک یا شلیک ها؟!
و حس کردم که سرب گلوله ها شره می کند به سمت قلبم
و هی سنگین و سنگین تر می شود...
...
غمگین نیستم
تک تیراندازش را دوست داشتم
مطمئنم!

0 نظرات: