Wednesday، February 18، 2009

باز کن پنجره ای
تا هوایی بخورم
من دچار خفقانم
خفقان
می فهمی؟
دست من بسته
دهانم بسته
در قفس مرده قناری دلم
گل وحشی زمن آزادتر است
بی زبانم ، کر و کور
بی زبانم
بی زبان می فهمی؟!
باز کن باز
دری را که خرد
پشت آن پنهان است
تا به تاریکی هستی بریزد نوری
پیش آزادی و عشق
من همه جان و جهان را
به گرو بگذارم
من برای وطن خود
نگرانم
نگران
می فهمی؟!
« ر.دبیری»

0 نظرات: