خسته شده ام
من خسته شدم از توضیح دادن خودم
از کلمات مهوعی که دلیل می تراشند برای چرایی وجودم
این حرف ها شبیه اعتراض است؟
نمی دانم! دارم اول به خودم گوشزد می کنم
اول از خودم گلایه می کنم
تا کی بعد از سلام و احوالپرسی باید بگویم
چون که ... به این دلیل
به این خاطر ...واسه این ...واسه اون.....
.مشکل دیروز .....مشکل امروز...کار....
کسی هست از من بپرسد نکبت! اصل حالت چطور است؟
کسی هست بخواهد بداند پس این روز مرگی هایی که بوی نا می دهد و آدم که مرور می کند
زیر دلش عق می آید؛ چه حالی چه حسی و کدام نیاز و خواسته و فکر هست؟
عمرا! بس خیال باطلی است این انتظار
من روزها و ساعت ها و لحظه هایی از عمرم را شنیدم، حرف زدم و بودم
نه به جای خودم
که به جای دیگران
حالا خودم مدت هاست که گم و گور شدم و جدا ترسیده ام از این ناپیدایی خودم میان کلمات
میان آدم ها میان توقعات و نیازهایی که هیچ وقت
هیچ وقت خدا تو را با آنچه که هستی نمی پذیرند
و من الاغی که می بایست شکل همه باشم
نگران آدمی هستم که گم شده است
و حرف هایش رنگ آب دهان مرده را می دهند بس که نه شنیده می شوند و نه دیده
من حرف دلم را سر کدام چاه فریاد کنم که نه قضاوت شوم نه محکوم؟
از میان این همه کلمه های عشق و دوست داشتن و دوستی
که عین ذرت بلغور می شود بین آدم های اطرافم
کدام حاظرند پذیرای منی باشند که نه بت است، نه مومن، نه عاقل، نه قوی نه عالی ...
تنها منی است که عصیان است بر تمامی چارچوب های ذهنی؛
همان چارچوبی که از بدترین قفس های توی باغ وحش
ترسناک تر و شکنجه آور تر است...
....
پ.ن: بی هیچ توضیحی!

