Monday، December 29، 2008

خسته شده ام

من خسته شدم از توضیح دادن خودم

از کلمات مهوعی که دلیل می تراشند برای چرایی وجودم

این حرف ها شبیه اعتراض است؟

نمی دانم! دارم اول به خودم گوشزد می کنم

اول از خودم گلایه می کنم

تا کی بعد از سلام و احوالپرسی باید بگویم

چون که ... به این دلیل

به این خاطر ...واسه این ...واسه اون.....

.مشکل دیروز .....مشکل امروز...کار....

کسی هست از من بپرسد نکبت! اصل حالت چطور است؟

کسی هست بخواهد بداند پس این روز مرگی هایی که بوی نا می دهد و آدم که مرور می کند

زیر دلش عق می آید؛ چه حالی چه حسی و کدام نیاز و خواسته و فکر هست؟

عمرا! بس خیال باطلی است این انتظار

من روزها و ساعت ها و لحظه هایی از عمرم را شنیدم، حرف زدم و بودم

نه به جای خودم

که به جای دیگران

حالا خودم مدت هاست که گم و گور شدم و جدا ترسیده ام از این ناپیدایی خودم میان کلمات

میان آدم ها میان توقعات و نیازهایی که هیچ وقت

هیچ وقت خدا تو را با آنچه که هستی نمی پذیرند

و من الاغی که می بایست شکل همه باشم

نگران آدمی هستم که گم شده است

و حرف هایش رنگ آب دهان مرده را می دهند بس که نه شنیده می شوند و نه دیده

من حرف دلم را سر کدام چاه فریاد کنم که نه قضاوت شوم نه محکوم؟

از میان این همه کلمه های عشق و دوست داشتن و دوستی

که عین ذرت بلغور می شود بین آدم های اطرافم

کدام حاظرند پذیرای منی باشند که نه بت است، نه مومن، نه عاقل، نه قوی نه عالی ...

تنها منی است که عصیان است بر تمامی چارچوب های ذهنی؛

همان چارچوبی که از بدترین قفس های توی باغ وحش

ترسناک تر و شکنجه آور تر است...

....

پ.ن: بی هیچ توضیحی!

Sunday، December 21، 2008


شما حق دارید من پاهایم روی زمین نیست، توی ابرهایم.

و چشم هایم نه جلوی پایم را می بینید و

نه ماشینی که دارد از روبرو می آید و هر لحظه ممکن است مرا زیر بگیرد.


حق دارید مثل آدم فضایی ها نگاهم کنید و حرف هایم را نفهمید و مالیخولیایی ببینیدم.

من حتی آنقدر کفایت ندارم که خودم را جمع کنم و به قول خودتان کم مانده خودم را جا بگذارم.

به هر حال این طوری است دیگر! نمی دانم باید از شما عذرخواهی کنم بابت اینکه زندگی ام

استاندارهای شما را ندارد و در واقع اصلا نمی بینمتان یا این احتمال غم انگیز هست

که مثل شما که همیشه حق دارید و همیشه حرف هاتان درست است

درست جلوی پایم را ببینم و حرف های درست و حسابی بزنم

و پاهایم بچسبد روی زمین و عشق توی زندگی ام معنای پایین تنه شما

را بدهد یا اصلا بوی آشپزخانه بدهم و مثل سگ که به صاحبش وفادار است

به همسرم وفادار باشم و قسم بخورم تا آخر عمر نه دلم می لرزد و نه نگاهی را می بینم

و به فکر معاش و اقتصاد خانواده و شغل درست و درمان باشم

و به جای خواندن رمان های بی فایده شروع کنم کتاب های مفید اخلاقی یا علمی بخوانم؟!

امیدوارم مرا معاف کنید، بگذارید من همان آدم مالیخولیا وار فضایی کلامِ سیال روی ابرها باشم

و همیشه حق با شما باشد!!

Thursday، December 18، 2008

این گریز واژه ها در هجوم درد منصفانه نیست

این خفقان حنجره در عطش فریاد منصفانه نیست

این کویر چشم ها در سراب اشک منصفانه نیست

این دروغ‌های رقت آور در تظاهر به خوش حالی منصفانه نیست

این وجود منجمد این بودن به مثابه نبودن در تمنای مرگ منصفانه نیست

Sunday، December 07، 2008

دلایل اش برای مهاجرت نه تحصیل بود نه کار
نه اقامت و امکانات.
فکر می کرد آن سر دنیا از خود
نکبتش خلاص می شود!