Wednesday، September 24، 2008

احساس می کنم شده ام مستعمره ی آدم های دور و برم!
همه به نیت دوستی و ( آبادانی!) به سمتم می آیند
اما کمی که می گذرد آدم حس می کند چطور برای
پیشبرد مقاصدشان از تو بهره می کشند.
غم انگیز است!
شاید هم رقت انگیز؟!
نگاه که می کنم می بینم کسی غیراز خودم چنین
اجازه ای، به دیگرانی که دارم ازشان شکایت می کنم نداده است.
****
پ.ن: یک شعری بود می گفت یاران من بیایید با دردهاتان
و بار دردتان را
در زخم قلب من بتکانید
...
یاران من بیایید
با دردهاتان
و زهر دردتان را
در زخم قلب من بچکانید!
هی دارد مرور می شود برایم!

Saturday، September 20، 2008

با بی تفاوتی
به تابوتش میخ می کوبید.
زمان زیادی تا آماده کردنش
نمانده بود انگار.