پیشترها فکر میکرد قاتل خطرناکی است و مقتولینش بیدفاع. هر روز زمانهای بسیاری را میکشت. در سالگرد تولدش، جنازهی خود را بر دستان خونین زمان دید!
Monday، January 21، 2008
فلسفه موسیقی کلاسیک رمان روسی کمی کمونیسم و سیاســـت!
Sunday، January 20، 2008
اینرسی تجرد هراس از اسارتِ آزادی شخص ثالث
... در نبردی نا برابر آینده را !!!...به کشتی متلاطمی بدل نموده است
Tuesday، January 15، 2008
!متهم شدم به قتل درست به یاد ندارم، انگار قتل نبود اتهامم
.قتل عام بود
!متهم شدم به کشتار جمعی ثانیهها
Saturday، January 12، 2008
قلب هیچ آدمی را نمیتوان خرید قلب هیچ آدمی را نمیتوان تصاحب شد مگر اینکه راهی از این میان برای نفوذ به
.شریانهای روحیاش پیدا کرد
.چه بد اگر این نفوذ به مبارزهای تبدیل شود
Friday، January 11، 2008
دوست دارم انسان زندگی کنم از آن دست که دوست داشتن و عشق را بفهمم برای دوست داشتن و عشقی که دیگران نثار میکنند ارزش قائل باشم و آنقدر روحم بزرگ شده باشد .که بتوانم انتخاب کنم
Thursday، January 10، 2008
من دلم سکوت میخواهد !واژه ناگزیرم میکند
Tuesday، January 08، 2008
صدای قدمهای غریبه میآید !ترسم برداشته روح من کبود شده است؛ کبود کبود از درد قلب من ترک برداشته از عطش واژه کسی به من واژههایش را هدیه کرده است .کسی که غریبه است میترسم! از این دیوار روحی، که هیچ حفاظی ندارد میترسم از دریچهی قلبی که تشنه است !...میترسم از صدای پای غریبه
Sunday، January 06، 2008
مهم است اگر گوشی نیست که بشنود؟ مهم است اگر یادی نیست که تو را بخواهد و دلی که تو را دلتنگ شود؟ مهم است اگر دستی نیست که دستهایت را بگیرد و شانهای که گریههای تو را تکیهگاه؟ مهم است اگر کلامی یاری دهنده و لبخندی پر امید هدیت نباشد؟ !نــــــه، مهم نیست
تنها آرامش است؛ که گوشی، دستی و یادی و شانهای بودم .برای لحظات سخت دیگران که فراخوانده شدم و یا فراخوانده شوم