از پشت دیوار کوتاه زندگی
یک اضمحلال کوچک انگار سرک کشیده بود
و من که پاهایش را بی خبر از همه جا
در حیاط کوچک زندگی دراز کرده بود
دلش برای کبوتر تنهای روی دیوار گرفته بود.
یک اضمحلال
که انگار دیگر کوچک نبود!
چشم هایش را از بالای دیوار کوتاه زندگی
به من دوخته بود...
یک اضمحلال کوچک انگار سرک کشیده بود
و من که پاهایش را بی خبر از همه جا
در حیاط کوچک زندگی دراز کرده بود
دلش برای کبوتر تنهای روی دیوار گرفته بود.
یک اضمحلال
که انگار دیگر کوچک نبود!
چشم هایش را از بالای دیوار کوتاه زندگی
به من دوخته بود...

