اتفاقات تکراری آدمهای تکراری حرفهای تکراری دروغهای تکراری ... !چه نخنما شده و کسالت بار است این امر خیر
Saturday، October 27، 2007
از پله های نردبانی که فاصلهشان باهم لحظه به لحظه دارد زیادتر میشود ترسم گرفته یادم میآید نردبان زندگیام را جای محکمی تکیه دادم .از این بابت نگران نیستم؛ زیر پایم محکم است
اما کمکم دارم دچار تردید میشوم که میتوانم مثل گذشته !سریع و نترس بالا بروم؟
Friday، October 26، 2007
! احساس عجیبی است؛مثل یک جور شوک آدم به پشت سرش نگاه کند به مسیری که رفته، به انتخابهایی که داشته ...به زندگی و احساساتی که پشت سرگذاشته و
.یکهو بفهمد میبایست تجدید نظر کند !یا اینکه تمام این مدت خواب بوده و حالا دیگر وقت بیدار شدن است شاید مهم نباشد چقدر اشتباه یا چقدر بیراهه رفته باشد خوب است که در میانه، در انتها یا هرجای راه که رفته . آخر بفهمد چقدر اشتباه کرده
Tuesday، October 23، 2007
انگار حادثهای در حال رخ دادن است !همین بیخ گوش خودم
انگار روز و شب باهم آفتاب مهتاب بازی میکنند انگار هفتهها فقط شنبه و جمعه داشته باشند انگار ماهها هنگامهی دررسیدن، تنها لحظهای درنگ کند انگار برگهای سبز پیش از زرد شدن فرو بریزند انگار زمان بیخ گوشم مسابقه اسبدوانی برگزار کرده باشد ...انگار
Sunday، October 21، 2007
همیشه سایهاش را دیدهام یک جورهایی خودش را ترسناک جلوه میدهد پیچیده و غیرقابل پیشبینی پیش ترها میترسیدم ازاین همه ابهام .حالا حتی مواجه هم برایم بیاهمیت شده
.رنگ باخته برایم واهمه از آینده
Friday، October 19، 2007
از تو انتظار پذیرش حقیقت را ندارم
.و نه حتی درک آن را
اما اگر سعی میکردی واقعیت را بپذیری .شاید حقیقت نیز بر تو رخ مینمود
شاید اکنون با زندگی دست به گریبان نبودی .و زنده بودن من به برزخ انتظار مبتلا نمیشد
Wednesday، October 17، 2007
کامم شیرین شده نفسم راحت و عمیق لبهایم گشوده به لبخند و تنم در راحتی بی سابقهای ...هنگامهی یادآوری شیرین خاطرات
گشنمه !میخوام سیر گریه کنم
Saturday، October 13، 2007
!کسی تجربه کرده است این حس را؟ اینکه تبدیل شوی یه یک مشت لگو !!هی ساخته شوی و هی خراب
Friday، October 12، 2007
یک قصه بیش نیست غم عشــق و ین عجب
کــز هر زبــان که مــی شنوم نا مـکرر اسـت
(حافظ(علیه رحمه
Wednesday، October 10، 2007
!حوصله ام از خوش بینی هم سر رفته
...می بایست تفکر جدیدی را برای جلوگیری از پوسیدگی روحم جایگزین کنم
Monday، October 08، 2007
انگار یک شب خواب دیده بودم بله درست است؛ یک رویای شیرین و عمیق که من در آن انسان بودم و نه بال داشتم و نه بی نهایت زیبا رو در خواب دیدم که خودم هستم، خود خودم با تمام عیبهای ظاهری و اخلاقی اما کسی دوستم داشت و من انگار برای اولین بار بود؛ حس میکردم کسی هست که انسان مرا دوست بدارد و دیگر لزومی ندارد آرزو کنم مثل پری زیبا رو باشم و انگار همین من، قابل قبول بود و هیچ نیازی به فرشته خو بودن نداشتم !تنها خودم بودم .و چه همّه سبکی و آرامش و مهربانی لمس میکردم !چرا اخم میکنی؟ ابروهایت را بیاور پایین تعجب ندارد که ...گفتم خواب دیده بودم یک شب
Monday، October 01، 2007
گاهی فکر میکنم کاش مثل داستان شازده کوچولو به اخترک خودم بر میگشتم که هم کوچک بود و هم میشد .وقتی دلگیری چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کنی